قصه گوی پیر شهرم
بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت
قصه ای دیگر ندارم
روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی
کز دل من می گریزد عشق و رویای جوانی
رفتی و لب های من شد
گور سرد قصه هایم
آمدی تا بار دیگر
جان بگیرد غصه هایم
این زمان ، افسرده جانی بی پناهم
ای گنه کرده برو ، من بی گناهم...
ایرج جنّتی عطائی
کم کم داری خودتو نشون میدی اول که بی طرف اومدی ما رو گول زدی حالا سیاسی شدی هر روز وبلاگ دیگران رو واسه ما سند میکنی ومنظورم وبلاگ اقای نماینده مجلس هست » عزیزم بهتره یک رنگ باشی اگه بیطرفی باش اگه هم میخواستی از کسی طرفداری کنی باید از اول ویکفتی که سر ما هم کلاه نره این وسط .
عکس زیبائی است
دوست گرامی سلام. این تصویر من و یاد 10 سال پیش انداخت روستای پایه در گلمکان. یک شب و روز بسیار شاد و صمیمی و تصویری این چنین از زنی روستایی نزدیک توده ای هیزم که مشغول دمیدن به هیزم ها و روشن کردن آتش برای ناهار بود. ازاینکه گذشته ای شیرین را به یاد م آوردید متشکرم.