قصه گوی پیر شهر

قصه گوی پیر شهرم
بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت
قصه ای دیگر ندارم

 

روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی
کز دل من می گریزد عشق و رویای جوانی
رفتی و لب های من شد
گور سرد قصه هایم

 

آمدی تا بار دیگر
جان بگیرد غصه هایم
این زمان ، افسرده جانی بی پناهم
ای گنه کرده برو ، من بی گناهم...

 

ایرج جنّتی عطائی

 

قصه گوی پیر شهر

نظرات 3 + ارسال نظر
یک نفری مثل خودت حاجی دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 12:03 ب.ظ

کم کم داری خودتو نشون میدی اول که بی طرف اومدی ما رو گول زدی حالا سیاسی شدی هر روز وبلاگ دیگران رو واسه ما سند میکنی ومنظورم وبلاگ اقای نماینده مجلس هست » عزیزم بهتره یک رنگ باشی اگه بیطرفی باش اگه هم میخواستی از کسی طرفداری کنی باید از اول ویکفتی که سر ما هم کلاه نره این وسط .

حسین چهارشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 05:42 ب.ظ http://sanaei.blogfa.com

عکس زیبائی است

» ک شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1384 ساعت 10:58 ق.ظ http://knahid.blogfa.com

دوست گرامی سلام. این تصویر من و یاد 10 سال پیش انداخت روستای پایه در گلمکان. یک شب و روز بسیار شاد و صمیمی و تصویری این چنین از زنی روستایی نزدیک توده ای هیزم که مشغول دمیدن به هیزم ها و روشن کردن آتش برای ناهار بود. ازاینکه گذشته ای شیرین را به یاد م آوردید متشکرم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد