نظرات 5 + ارسال نظر
محمد شنبه 3 دی‌ماه سال 1384 ساعت 11:10 ق.ظ

عکس با حالی بود.
خوش بحالت...
موفق باشی
میبینمت

ناهید یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1384 ساعت 11:59 ق.ظ http://knahid.blogfa.com

یک دوره حسادت کامل را اینجا می گذرانم وقتی می آیم.
خودتان که زبان حال مرا می دانید. توضیح ندهم آبرومندانه تر است.
یک خاطره می گویمت. محرمی . اگر بخندی هم اشکالی ندارد.
در روستایی نزدیک شهر مادربزرگم میهمان بودم. دخترک مهربان و مقبول . که زندایی مادرم مرا به خاطر همان مقبولی و خوبی همراه کرد به جایی که گوسفندان را به چرا می بردند و شیرشان را می دوشیدند.
با لذت در این رفتن و رسیدن و نگریستن عجین شده بودم . و گوسفندان(هرچند می ترسیدم به آنها دست بزنم مگر جز به پشم هایشان) در اطراف من . و من کلی مراقب که کثیف نشوم با تن آنها و خاک زمین و وو
صدای هواپیما ( از کجا سر در آورده بود نمی دانم) . رم کردن گله گوسفند و خودشان را به من مالیدن و رد شدنشان جدا. که داشتم می مردم از ترس. گوسفندی در حین عبور عطسه ای! کرد و آلودگی بینی اش اثری بر لباسم باقی گذارد
فکر کنم آخرین تجربه بعد از اولین تجربه رفتن من به چرا ی گوسفند و دیدن شیردوشیدن آنها بود!
برقرار بمانی
ناگهان

ناهید یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1384 ساعت 12:01 ب.ظ http://knahid.blogfa.com

آن ناگهان از کجا آمده بود که من ندیدمش.

یک حرف از هزاران یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1384 ساعت 01:44 ب.ظ http://sanaei.blogfa.com

صبحی بهاری را در زمستان نشان دادن هم هنریست.

ققنوس شرق سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1384 ساعت 01:31 ب.ظ http://abarshahr.blogfa.com

سلام
متاسفانه فیلتر بی رحم،
صبح بهاری در سرولایت را از من گرفت.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد